ورودیه

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
دورم به صورت از در دولتسرای تو
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
/ 0 نظر / 4 بازدید